تبليغاتX
دریچه ای نو

دریچه ای نو
" آنجا که لبخند نیست تو لبخند بزن لبخند ایجاد می شود "

اشتباه میکنند بعضی ها که اشتباه نمیکنند!

باید راه افتاد...

مثل رودها که بعضی به دریا میرسند ، بعضی هم نمیرسند؛

رفتن ، هیچ ربطی به رسیدن ندارد

فقط برو...

[ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 0:0 ] [ فــــرهاد ]

چشم بد اندیش که بر کنده باد

عیب نماید هنرش در نظر ...

گرچه هنر داری و هفتاد عیب

دوست نبیند بجز آن یک هنر

"سعدی - شاعر گارنقدر پارسی - قرن هفتم"


پ.ن : قابل توجه بعضیا


موضوع: سخن بزرگان
[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 8:58 ] [ فــــرهاد ]

مهم نیست مرد باشی یا زن

برهنه باشی یا محجب

کافر باشی یا محجب

همین که افکارت را به تکرار عقاید دیگران میفروشی فاحشه ای !


چه موجود عجیبی است این انسان !

وقتی صدایش میکنی ، نمی شنود ...

وقتی به دنبالش می روی نمی بیند ...

وقتی دوستش داری ، به فکرت نیست ...

اما ؛

وقتی می شنود ، به فکرت نیست ...

وقتی می بیند ،که خسته در راه افتاده ای ...

و وقتی به فکرت هست ، که دیگر نیستی ...


امروز به اصرار و در خواست اون ازش دور شدم و قرار شد که یه هفته بی هم زندگی کنیم حتی بدون تماس و پیامک

نمی دونم چه هدفی داشته از این درخواستش

من که بدون اون زندگی رو تجربه کردم

شاید این دوری بتونه همه چیزو براش حل کنه

و شایدم آغازی باشه برای جـ  ـد  ا  یـ   ـی همیشگی !


پ.ن 1 : ممنون از همه دوستانی که تو تمام این مدت که نبودم به اینجا سر میزدند من هم میخواندمتان ولی فرصت نظر دادن نداشتم

پ.ن 2 : قابل توجه دوستانی که درخواست رمز عبور داشتند با عرض پوزش آن مطالب دیگر به تاریخ پیوستند و در موارد خاص و یا فقط برای دوستان قدیمی قابل دسترس می شوند

 


موضوع: خودمونی, حرف هایی که به کسی نمیشه گفت
[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 22:20 ] [ فــــرهاد ]
همه جا رو حال و هوای عید گرفته

اما همین الان که دارم مینویسم آخرین برف های زمستونی هم داره میباره

انگار زمستونه نود رفتنی نیست

ولی هر چی باشه بالاخره تموم میشه

و فقط یه یادش بخیر ازش به جا میمونه

امروز ناهار خونواده ی من مهمونمون بودن و شام هم خونواده ی خانومی(!) اینجا بودن

آرامششون منو ترسوند

منو از تصمیمی که این چند روزه تو ذهنم مرور میکیردم حسابی بیزار کرد

حتی نوشتنش هم برام سخته

با دیدن دوباره ی شادی اونا از خودم بدم اومد که میخواستم همه چیز رو نابود کنم

ولی نمیدونم آیا دارم خودم رو قربانی آرامشه چند خونواده میکنم و یا برای فردای بهتر فرصتی دیگه ایجاد میکنم؟

به هر حال فعلاً از تصمیمم منصرف شدم و به فکر درمان افتادم

و شاید حالا که خوده خانومی هم میخواد تغییر کنه بی انصافیه که من این فرصت رو ازش بگیرم

 آخه دیشب برای معذرت خواهی از حرکت زشته صبحش برام گل گرفته بود

بماند که باز شبش دعوایی دیگه بپا کرد و گل رو امروز بهم نشون داد

اما همین که گرفت یعنی فهمید اشتباه کرده

و تو رفتاراش تغییر رو احساس میکنم

گر چه مثله موجه سینوسی مدام در حال تغیر وضعیت بین حالت مثبت و منفی هست

شاید واقعاً یه مشکل عصبی داره

دیگه مصمم شدم بعد از عید حتماً یه دکتر ببرمش

منم این روزها هم حرفش رو گوش میکنم و هم بهش گیر میدم

چون خودش از این کارم خوشش میاد

انگار روشن فکر کردن براش سخته و دوست داره سنتی زندگی کنه

گرچه برای من سخته ولی سعی میکنم برای بهتر شدن اوضاع کمکش کنم

و...

 

باران باش ببار نپرس کاسه های خالی از آن کیست


موضوع: خودمونی, دریچه نو
[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 0:0 ] [ فــــرهاد ]
چند روز پیش یکی از دوستانم یه پیامکی برام فرستاد

"اگر خدا برای 24 ساعت گناه رو آزاد میکرد شما چه گناهی میکردید"

سواله جالبیه نه؟

جواب دادم : " اول چند نفری رو میکشتم و بعد هم خودمو میکشتم و خلاص!!! "

و بعدش پیامک رو واسه 14 نفر فرستادم

چند نفری که جوابش رو یه اس ام اسی دادن که هیچ ربطی به موضوع نداشت... یحتمل به کل از مرحله پرتن!

یه تعدادی هم تا الان که الانه جواب ندادن... یا واقعاً پاک و منزه اند و یا اینکه میترسن گناهاشونو بگن و یا...!!

و اما جوابایی که گرفتم(به ترتیب جواب دادنشون):

* 30 ساله - مذکر - از دوستان قدیمی : "هر کاری تو فکر شو بکنی جیگر"

* 43 ساله - مذکر - از همکارانه قدیمی : "ـــــــــــــ" (فقط یک کلمه بود ولی نمیشه اینجا نوشت)

* 26 ساله - مذکر - بستگانه دور : "سعی میکردم گناه نکنم...چون در حالت عادی گناهکاریم"

* 25 ساله - مذکر - رفیق صمیمیم : "اختلاس 3000000000000 تومانی"

* 23 ساله - مونث - بستگانه نزدیک : "عطر خوشبوی فرهاد رو ازش می دزدیدم"

                   -جواب دادم : اونو که گفتم برات میگیرم،جواب اصلی رو بده

              -" هر چقدر فکر کردم ، گناهی به ذهنم نرسید...آخه من دارم همه ی گناه ها رو انجام میدم"

* 16 ساله - مونث - بستگانه نزدیک : "چه گناهی...! دستانم بوی گل میداد...مرا محکوم به چیدن گل کردند...هیچ کس نگفت شاید او گلی کاشته باشد "

* 24 ساله - مونث - دوست اجتماعی : "گناه وقتی لذت داره که ممنوع باشه...اون موقع دیگه برام لذت نداره"

و اما جوابه همون کسی که پیامک رو برام فرستاده بود :

* 34 ساله - مذکر - از بستگان خیلی دور و از آشنایان نزدیک : "تمام کارهای من بر اساس روابط انسانیه(قرارداد های اجتماعی)،در نیجه به حال من فرقی نمیکنه "

نظر شما در مورد این پیامک چیه؟؟


نمی دونم این عکس واقعیه یا نه ولی من که حسابی خندیدم، دوست داشتین شما هم یه سر بزنین

اگر این روز ها چیزی از خودمون نمی نویسم دلیل بر نبودن مسائل نیست

دیگه برام ارزش نداره

میخوام همه چیزو فراموش کنم

حتی دوست داشتنم رو

و شاید باز فرصتی دیگه بهش دادم

دنبال یه مشاور خوب هستم

برای هر دومون

و یه دکتر اعصاب و روان

برای اون

بذار بقیه نا گفته بمونه...


موضوع: خودمونی, دریچه نو
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 1:15 ] [ فــــرهاد ]
سلام

این روزها مسائل زیادی ذهنم رو مشغول میکنن و خیلی دوست داشتم وقت واسه نوشتن از همه شون داشتم

ولی افسوس که هر چی بیشتر دست و پا میزنم زمان سرعتش رو بیشتر میکنه

میترسم

میترسم به سرطان روزمرگی دچار بشم

و شایدم شدم و خبر ندارم

روز هام عین هم میگذرن و هر روز بیشتر تو کار و زندگی حل میشم

حتی رابطه مون هم تکراری شده

صبحونه

کار

خونه

شام

خواب

و فقط وقتایی که باهم دعوا میگیریم من دیر تر میرم تو رختخواب(اونم واسه تنبیه)

و هنوز یه چیزی تو رابطمون کمه

و یه چیز مهم تری هم هست که تو زندگیمون کمه

خیلی دوست ندارم راز آلود بنویسم  

چون بعداً خودمم هم یادم میره منظورم چی بوده

ولی این دوتا رو خوب یادم میمونه

مثله اون موقع هایی که هر دو تا شونو داشتیم و قدرشونو نمی دونستیم

و ... 

بر خلاف خیلی ها هنوز خونه تکونی نکردم

خونه تکونی که نه ... دل تکونی

(چون بر خلاف این که هر دوتامون کار میکنیم ولی خونه مون همیشه مرتب و تمیزه)

هنوز فرصت دل تکونی رو پیدا نکردم

هنوز غبار خیلی خاطرات و یاده خیلی از آرزو ها تو دلمه

و توی سرم هزاران فکر و خیال

شاید بعضی هاشونو نباید بتکونم و همین طور باز و ناتموم ببرم به سال بعد

و شایدم بعضی هارم باید تموم کنم و همین جا جا بذارم

اما هر چه بود گذشت

یک سال پر از خاطرات و اتفاقات رنگ به رنگ

شروع امسال رو خوب یادمه

نا امید بودم و مستأصل

و موقع سال تحویل بغضی خفه شده تو گلو

اما این روز های پایانی

امید هست و امید هست امید

و هزاران آرزوی بزرگ

نمی دونم موفقیت هامو به حسابه چی بذارم

به حساب رحمت خدایی که اون روزها دست به دامنش شده بودم و یا نتیجه ی صبر و دووم آوردن خودم؟

اما این رو میدونم که تو لحظات سخت و طاقت فرسا یه چیز به صبرم قوت میداد و اونم یاده خدا بود

نمی دونم کدوم خدا بود

خدای درونم که میگن روحی از خداست و یا خدایی که اونا میگن

اشتباه نکنید

ملحد نشدم

فقط دنیام حسابی شلخته شده

و هنوز درست نمی تونم اون قوه ی تشخیصم رو بکار بندازم

از حرف اصلیم دور نشم بهتر

داشتم از سالی که گذشت میگفتم

آره دیگه گذشت

و چند روز بیشتر ازش نمونده

امیدوارم تو ساله جدید زندگی چیز های خوبه جدیدی برام داشته باشه

و امیدوارم دانش و بینشم نسبت به پیرامون اطرافم بیشتر بشه

و ...


موضوع: خودمونی
[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 8:54 ] [ فــــرهاد ]
سلام

من موندم چرا زندگی این جوریه؟

دوستی دارم که پنج - شیش ساله با دختری دوسته و تا الان هرجا فکرشو بکنب با هم رفتن

از عروسی داداشش و عروسی من گرفته تا کوه و دشت و جنگل و دریا

تا جایی که خونه ما میان و حتی دوست دخترش بهم میگه داداش و تماس تلفنی و اسمسی داریم با هم

با گذشت این همه مدت علاقه بینشون هر روز بیشتر میشه و هنوز که هنوزه فکره ازدواج نیستن

ما چی؟

تو این سه سال و اندی چیا که به سرمون نیومد

یعنی یه سقف اینقدر تاثیر داره ؟؟؟

من همیشه بهش میگم قدر این لحظات رو بدونین

ولی یه چیزی هست

درسته ما بلا ها سرمون اومد...

ولی من اینی که الان هستم رو با هیچی عوض نمیکنم

این که تورو جزو ادم بزرگ ها حساب میکنن و تو مسائل مهم ازت کمک میگیرن خیلی شیرینه

شاید دوستی فراغت بیشتری داشته باشه و با آسودگی خاطر شبا بخوابن ولی تا با مشکلات دست و پنجه نرم نکنن چطور میخوان رشد کنن؟

درسته الان وقت آزادی تدارم تا به کارایی که دوست دارم بپردازم ولی از این همه تکاپو خوشم میاد

از روزهای کاریه پر مشغله و شبای آروم تو خلوت خونه لذت میبرم

من که میگم تا ازدواج نکنی کامل نمیشی

نه که نیمه گمشده و از این حرفها...

شاید اونم باشه ولی بیشتر مسئولیت زندگیه که روت تاثیر میذاره

و ...

نظر شما چیه؟؟


برای مردمه شهرم متاسفم

متاسف برای این که یه آدمه... با نفری پنجاه تومن تونست سرنوشت یه شهر رو بخره

و حالا تا 4 سال مردم یه شهر باید تاوانه حماقت خود یا همشهریاشون رو پس بدن

تازه اگه اون نمیشد یکی دیگه میشد مثلاً چه ... میخواست بخوره؟

ملت ما همیشه همین بوده حقشون

البته من که رای به شخص خاصی ندادم و رای سیاه دادم تا فقط بگم هستم

ولی دلم برای اونایی میسوزه که واقعاً هدفشون خدمت بوده و همیشه ته جدول نشستن

چه میدونیم

شاید همونا هم به جایی برسن خدا رو بنده نباشن

بگذریـــــم

هــِــــــــــــی...


موضوع: خودمونی
[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 21:20 ] [ فــــرهاد ]
سلام

از اونجایی که این روزا یه کم برنامه روزانه ام رو تغییر دادم و بیشتره وقتم رو زمانی که خونه هستم با خانومی میگذرونم فرصت آپ کردن و نوشتن زیاد پیش نمی یاد

ولی با گوشیم نظرات رو می تأییدم و به دوستان هم سر میزنم و فقط نمی تونم کامنت بذارم

هوا این روز ها حسابی بهاری شده...تا حدی که منم با آستین کوتاه میرم بیرون

بازار عید هم خدارو شکر حسابی داغ شده و ... 


موضوع: خودمونی
[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 12:1 ] [ فــــرهاد ]
مشتری اول :

با مشتری تماس میگیرم تا برای حضور در منزل و نصب وسیله اش هماهنگ کنم

- سلام از نمایندگی فلان تماس میگیرم برای نصب وسیله تون

-الان میخواین بیاین؟

-بله...البته اگه ایرادی نداشته باشه؟

-الان که آقامون نیستن،مگه نگفته بودن ساعت فلان بیاین؟

-آخه حاج خانم،نصب یخچال فریزر که نیاز به آقاتون نداره

-اگه میشه همون ساعت بیاین تا آقامونم باشه

-باشه!...ایرادی نداره...اگه امر دیگه ای نیست فعلاً خدافظ !!!


مشتری دوم :

تو خونه ی مشتری دارم لباسشویی رو نصب میکنم و میرسم به آموزش نحوه استفادش، به آقای خونه که جز سلام چیز دیگه ای هم نگفته میگم 

- خودتون یاد میگیرین یا کس دیگه ای هم هست؟ اگه خانوم یا بچه ها هستن بگین بیان که میخوایم آموزش رو شروع کنیم...

- نیازی نیست ... من خودم یاد میگیرم به اونا هم یاد میدم

- باشه!...پس شروع میکنیم... 

 

مشتری سوم :

تو خونه ی مشتری دارم ماشین ظرفشویی نصب میکنم و آقای خونه تو پذیرایی داره فوتبال میبینه . خانم خونه هم دقیقاً مجاور من داره آشپزی میکنه و هر از چندگاهی در حین رفت و آمد از کنار من پاش یه برخوردی بهم میکنه وبرمیگردم نیگاش که میکنم با اشاره میگه ببخشد و یه خنده ریز میکنه

نوبت آموزش میرسه ، حالا هر دوتا شون تو پذیرایی اند و صداشون میزنم واسه آموزش...

-آقا میگه من حوصله ظرفشویی مرفشویی ندارم...هر چی هست به خانم بگو...اون خودش استاده

آموزش رو شروع میکنم و خانم نگاهش رو از چشمای من برنمیداره تا حدی که چند جا نزدیک بود قاط بزنم

یکی دوبارم به بهونه سوال پرسیدن دست و پاش رو به من میماله

موقع خداحافظی هم خودش باهام حساب میکنه و برای روز مبادا هم شمارم رو میگیره و پشت کارت گارانتیش مینویسه

 

مشتری چهارم :

با مشتری تماس میگیرم  تا برای حضور در منزل و نصب وسیله اش هماهنگ کنم

- سلام از نمایندگی فلان تماس میگیرم برای نصب وسیله تون

- سلام پسرم ، امکانش هست ساعت هشت نیم به بعد بیای؟

- مشکلی نیست...اینجوری واسه من هم بهتره...چون خونم نزدیک شماست سر راه خونه باهاتون تماس میگیرم

- دستت درد نکنه، دیر ترم شد ما بیداریم، فقط امشب بیاین

- حتماً مادر جان حتماً... فعلاً خدا حافظ

ساعت نه و نیم میشه که تو راه خونه زنگ میزنم بهش

- چه قدر خوب ما هم تازه الان رسیدیم، منتظرتونیم

- این وقت شب مزاحمت نمیشه؟

- نه پسرم...تشریف بیارین

- پس یه ربع دیگه اونجا هستم...فعلاً خداحافظ

از آسانسور که پیاده میشم و یه پسر بچه در آپارتمان رو باز میکنه وارد خونه میشم.چندتا دختر جوون تو پذیرایی نشستن و دارن باهم صحبت میکنن و حضور من اصلاً براشون مهم هم نبوده چون بدون روسری  بودن و حتی یکی شون تاپ آستین گرد تنش بود ، یه زن چاقی هم رو صندلی نشسته بود که اون روسری سرش بود و وارد آشپزخونه که شدم دیدم خانومه پشته تلفن یه زن پنجاه سالست که دامن بالای زانو و روشم یه مانتو و روسریپوشده و خیلی هم خوش برخورده...

کارم رو شروع کردم و با جزییاتی که داشت یکم طول کشید و خانومه چند بار برام چای آورد و نوبت به آموزش که رسید همون دختره آستین گرده اومد و خانوم مهربونه اومدن...(اون دوتا دختر جوون هنوز سرگرم صحبتشون بودن)

کارم تموم شد وبعد از حساب کتاب اونجا رو ترک کردم...به ساعته موبایلم که نگاه کردم ساعت یه ربع به دوازده رو نشون میداد

 

مشتری پنجم :

تو یکی از خیابونای شهر بودم که  یه خطه دائمی به گوشیم تک زد ، من معمولاً نمیذارم کسی به خط کاریم تک بزنه میگم مشتریه لابد و سریع بهش زنگ میزنم...

نذاشت بگیرم و دوباره تک زد

تماس گرفتم جواب داد همین که صدامو که شنید قطع کرد

بیخیال شده بودم دنباله کارام بودم که دیدم اس اومد

همون شماره بود... - شما ؟

منم جواب دادم... - شما تک زدی میگی شما؟؟

- همین جوری بود

- آدم همین جوری که دوبار تک نمیزنه

- اصلاً ببخشید مزاحم شدم...بای

-نه مزاحم نیستی ، چون میدونم منو میشناسی(تو ذهنم گفتم یا باز بچه هان دارن شیطنت میکنن یا یکی از مشتری هاست)

-از کجا میدونی؟

- از اسراره ... حالا اسمت چیه ؟

- سارا ... تو چی ؟

- سارا چند سالته؟

- 17 ... تو هم اسم و سنتو بگو دیگه

- تو که منو میشناسی دیگه چرا بگم...زنگ میزنم چرا جواب نمیدی؟

- مامان هست نمیتونم...هر وقت میس دادم بزنگ

30 دقیقه بعد میس داد و زنگ زدم

بهش یه دستی زدم و معلوم شد دختر یکی از مشتریهامه که باباش از اون خر مایه های حزب الهیه 

- تو میدونی اگه بابات بفهمه چیکار میکنه با من؟

- قرار نیست بفهمه

- حالا چی شد به من علاقه پیدا کردی؟؟

- دله دیگه

- فکرشو نکردی من دوست دختر داشته باشم یا متاهل باشم؟

- آخه به قیافت نمی خورد

- تیز نیستی دیگه...دخترا به اولین چیزه یه پسر نگاه میکنن دست چپ انگشت دوم از سمت چپه

- چرا منم دیدم حلقتو

- خوب پس چی؟

- فکر کردم الکی انداختی

- اشتباه فکر کردی کوچولو ... من زن دارم و زنممم دوست دارم و مثله تو زیاد تو سر راهم زیاد اومده...فعلاً کاری نداری؟

- (با دست پاچگی یا شایدم بغض)یه لطفی بکن شمارمو پاک کن...شمارت تو گوشیم بود همین جوری تک زدم بخدا ... و به بابام هم چیزی نگو و ....

- خیالت راحت باشه... همه چیز اینجا تموم شد و ... و یه نصیحت برات دارم ... اگه روزی کسی رو دوست داشتی تو نرو دنبالش بذار زندگی اونو به سمتت بیاره...خداحافظ برای همیشه

- خداحافظ 

 

زندگی مملو از چیز های گوناگونه... مهم اینه که تو به چه چیزی نگاه میکنی

پ.ن : این فقط داستان چند نوع از مشتریهای من بود و تو فرصت های بعدی شاید باز ازشون نوشتم



موضوع: دریچه نو, واقعیت زندگی, مشتری های من
[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 10:19 ] [ فــــرهاد ]

زندگی ، ارزش آن را دارد که به آن فکر کنی

زندگی ، ارزش آن را دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چوشهد

زندگی ، بغض فرو خورده نیست

زندگی ، داغ جگر گوشه نیست

زندگی ، لحظه ی دیدار گلی در گهواره است

زندگی ، شوق تبسم به لب خشکیده است

زندگی ، جرعه آبی است به هنگام ظهر در بیابانی داغ

زندگی ، دست نوازش به سر نوزادی است

زندگی ، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست

زندگی ، شوق وصال یارست

زندگی ، لحظه دیدار به هنگامه یاس

زندگی ، تکیه زدن بر یار است

زندگی ، چشمه جوشان صفا و پاکیست

زندگی ، موهبت عرضه شده بر من انسان خاکیست

زندگی ، قطعه سرودی زیباست ، که چکاوک خواند و به وجدت آرد

زندگی ، راز فروزندگی خورشید است

زندگی ، اوج درخشندگی مهتاب است

زندگی ، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است

زندگی ، طعم خوش زیستن است،شور عشقی برانگیختن است

زندگی ، درک چرا بودن است ،گام زدن در ره آسودن است

زندگی ، مزه و طعم شکلات به مذاق طفل است

به ، چقدر شیرین است

زندگی ، خاطره یک شب خوش ، زیر نور مهتاب 

روی یک نیمکت چوبی سبز ، ثبت در حافظه است

زندگی ، خانه تکانی است ، چند صباحی از غبار اندوه

زندگی ، گوش سپردن به اذان صبح است ، که نوید روز است

زندگی ، گاه شود خوش نیاید به مذاق

زندگی ، گاه بردتت بیراهه

زندگی ، هر چه که هست ، طعم خوبی دارد ، رنگ خوبی دارد

زندگی را باید ، قدر بدانیم همه

زندگی ، ارزش آن را دارد که به آن فکر کنی


 پ.ن: گر چه شعر میگم ولی این ماله من نبود

 


موضوع: دریچه نو
[ چهارشنبه سوم اسفند 1390 ] [ 0:46 ] [ فــــرهاد ]
درباره وبلاگ

" زندگی همان چیزی را به تو میدهد که تو درخواست کرده ای "
اسم سابق اینجا "وقت آخر" بود، روزی به این نتیجه رسیدم برای عوض کردن دنیام باید نگاهم رو عوض کنم و حالا از اسفند ماه سال 90 "دریچه ای نو" دارم
سعی میکنم بعد از این کمتر از مشکلات بگم و بیشتر از امید بنویسم ؛ ولی اگه روزی گلایه ای کردم بذارین به حساب درد و دل هایی که نمیشه به کسی گفت و تنها جایی که میتونی گمشون کنی تو دنیای صقر و یکه
و یه در خواستی دارم برای بهتر شدن دنیا هامون تو مطالبو بحث ها نظرات مثبت و سازنده بذاریم و از روی ادب هم شده هر جا رفتیم یه نظر خشک و خالی حد اقل بذاریم